تبلیغات
به وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ خوش آمدید
قالب وبلاگ

به وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ خوش آمدید
زنده باد عاشق پرستی زنده باد این زندگی


سلام دوستان  به وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ خوش آمدید
امیدوارم لحظاته خوب و خوشی رو در وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ  داشته و پشت سر بزارید
---------------------------------
برای تبادل بنر و لینک با وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ  لطفا اول وبلاگ مارا با(بهترین وجذابترین وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ)لینک کنید و به همین مطلب نظر بدهید. باتشکر
-------------------
---------

مرتبط 

این سایت 
با سایت
/http://sahel-gham.mihanblog.com
نویسندگانش یکی است میتوانید بازدید فرمایید با تشکر 


[ چهارشنبه 11 آبان 1390 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ Ali Jo0on ]

آب و هوای دلم آنقدر بارانیست
که رخت های دلتنگی ام را
مجالی برای خشک شدن نیست
اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است . . .
.
.
.
مبادا مثل برگی زرد باشیم / رفیق مردم بی درد باشیم
مزن بر عاشقان از پشت خنجر / بیا ای دل همیشه مرد باشیم
. . .

………..

غمگین چو پاییزم از من بگذر
شعری غم انگیزم از من بگذر
سر تا به پا شورم عشقم حالم
بگرفته در آتش همچون نورم
بگذر از من تا بسوز دل بسوزم
در غم این عشق بی حاصل بسوزم

....................

خدایا ما رو ببخش که فقط دلتنگی هایمان را با تو قسمت می کنیم حتی نمی توانیم یک ثانیه را هم تصور کنیم... که تو پشت ما رو خالی کرده باشی .
 
بیایید چراغ جدایی ها را خاموش گردانیم...چون که فانوس با هم بودن زیباست


طلوع شادیها و غروب غمهایتان را آرزومندم ..... .......................

عشق را دردیست که جز عاشق نداند چیست

عشق را زجریست که جز معشوق نداند چیست

عشق را طعمیست که جز عاشق و معشوق کس نداند چیست 
[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان
این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند
غم نداریم بزرگ است خدای خودمان
بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند
خودمان آیینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم
دو مسافر همه در آب و هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
درد اگر هست برای دل هم میگوییم
در وجود خودمان هست دوای خودمان
دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان


[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

تمومه فکر و ذکرم عشقه اما

به عشق و عاشقی بی اعتقادی

بهم صد بار گفتی مرگ حقه

تو گفتی حقمو از عشق دادی

من و این گریه ی بی اختیارم

من و بغضی که بی تو درد میشه

ببین تا لحظه ی مرگم عزیزم

من از دوریت عزا دارم همیشه

گفتی بهم که مرگ حقه قبول کن

می مونه تا ابد حقم به گردنت

با عاشق چشات اینجوری تا نکن

دنیای من سیاست بی چشم روشنت

 

تا وقتی که همینه روزگارم

تمومه لحظه ها رو بیقرارم

سکوتت مرگ دنیامه ولی من

یه دنیا با سکوتت حرف دارم

ببین پابندتم با اینکه دوری

تو رفتی از دلم آزاد باشی

با اینکه تا همیشه گریه دارم

عزیزم تو همیشه شاد باشی

گفتی بهم که مرگ حقه قبول کن

می مونه تا ابد حقم به گردنت

با عاشق چشات اینجوری تا نکن

دنیای من سیاست بی چشم روشنت

 


[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

بده من دستاتو وا کن اون اخماتو

هیچ کسی نمیگیره تو قلبم جاتو

میگیرم دستاتو خوبه حالم با تو

میخوام تو دنیامون بسازم رویاتو

 

وقتی که دستاتو میگیرم کنارت میشینم آرامش میگیرم

نفس این مرد مجنونی یه لحظه نباشی جون میدم میمیرم

چشاتو خنده هاتو عشوه هاتو دوس دارم

عزیزم لحن جذاب نگاتو دوس دارم

تنت هم لهجه ی دریای زیبای جنوبه

عزیزم شرجی حال و هواتو دوس دارم

بده من دستاتو وا کن اون اخماتو

هیچ کسی نمیگیره تو قلبم جاتو

میگیرم دستاتو خوبه حالم با تو

میخوام تو دنیامون بسازم رویاتو

 

تا وقتی که هستی کنارم بازم احساس دلتنگی دارم

حتی تصورش سخته واسم بتونم از عشقت دست وردارم

چشاتو خنده هاتو عشوه هاتو دوس دارم

عزیزم لحن جذاب نگاتو دوس دارم

تنت هم لهجه ی دریای زیبای جنوبه

عزیزم شرجی حال و هواتو دوس دارم

 

 

بده من دستاتو وا کن اون اخماتو

هیچ کسی نمیگیره تو قلبم جاتو

میگیرم دستاتو خوبه حالم با تو

میخوام تو دنیامون بسازم رویاتو

 


[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزو هام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

 

 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیارو دیدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی

بخدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه
[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

چه روزا که هر جا میشد پیدات کنم

اونور دنیا رو حتی دنبالت میگشتم

هر چی که تو خونه ی قلبم لونه کرده بود

حتی خاطراتمو به احترامت کشتم

یاد اون روزا میوفتم از چشام اشک میاد

یا که هر چیزی که از اون روزا یادم بیاد

یادمه قشنگ ترین عشقای دنیا بودی

چی شد عشقمون نمیخوام دیگه یادم بیاد

هر چی عکس و نامه هست و بود آتیش زدم

نمیخوام گذشتمو دیگه یادم بیاد

هرگز از خدا نمیخوام اونچه کردی با من

حتی یک ثانیه شم بخواد به روزت بیام

 

 

چه روزا که هر جا میشد پیدات کنم

اونور دنیا رو حتی دنبالت میگشتم

هر چی که تو خونه ی قلبم لونه کرده بود

حتی خاطراتمو به احترامت کشتم

یاد اون روزا میوفتم از چشام اشک میاد

یا که هر چیزی که از اون روزا یادم بیاد

یادمه قشنگ ترین عشقای دنیا بودی

چی شد عشقمون نمیخوام دیگه یادم بیاد

هر چی عکس و نامه هست و بود آتیش زدم

نمیخوام گذشتمو دیگه یادم بیاد

هرگز از خدا نمیخوام اونچه کردی با من

حتی یک ثانیه شم بخواد به روزت بیام

 


[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

 

یادمه ناز دو چشمای قشنگت

یادمه اون گونه های رنگ وا رنگت

یادمه مهربونیت با دل من

یادمه برق چشای مهربونت

اولین شب یادمه فالمو خوندی

تو دلم مث یک خاطره موندی

یادمه گفتم این لحظه ی کم

تو چه  راحت پا گذاشتی توی قلبم

 

یادمه ناز دو چشمای قشنگت

یادمه اون گونه های رنگا رنگت

یادمه مهربونیت با دل من

یادمه برق چشای مهربونت

اولین شب یادمه فالمو خوندی

تو دلم مث یک خاطره موندی

یادمه گفتم این لحظه ی کم

تو چه  راحت پا گذاشتی توی قلبم

اولین شب یادمه فالمو خوندی

تو دلم مث یک خاطره موندی

یادمه گفتم این لحظه ی کم

تو چه  راحت پا گذاشتی توی قلبم



[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

بهانه میتراشی و مرا عذاب میدهی

به روح بی قرار من تو اضطراب میدهی

دلم پر از گلایه ها تنم اسیر درد و خون

ولی تو قهر با دلم برای لحظه ای مكن

.............

همیشه رفتن بهترین نیست

گاهی میان رفتن وماندن هیچ فرقی نیست

چه قهر باشیم چه آشتی

اصل درست این است که عزیزان ما در خانه ی دل ما جای دارند

...............

قهر مكن ای فرشته روی دلارا

ناز مكن ای بنفشه موی فریبا

طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین

چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا

ناز تورا میكشم به دیده منت

سر به رهت مینهم به عجز و تمنا

..................

بوسه ام را می گذارم پشت در

قهرکردی , قهرکردم , سر به سر

تو بیا , در را تماما باز کن

هر چه میخواهی برایم ناز كن

من غرورم را شکستم , داشتی ؟

آمدم , حالا تو با من آشتی ؟


[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]

از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته

بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به

چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم

کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که

بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی

چیزی کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می

امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان

عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با

خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش

گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو

جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برابر

ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است.

سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای

رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر

دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب

تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. .... یک چیزی را

می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه... دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه

نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود....تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو...

بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط

یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان

تموم شه...نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما

حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود.

گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهمید چه طوری خودش

را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت

تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس

با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا

صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید....گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با

خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند.

هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با

تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی

رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر

شد ... لحظه ی اخر فرا رسید ... وقت گفتن خداحافظی ... نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد

برود... نمی خواست.......... اما...............

نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت

نگیر این نیز بگذرد.

گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش..

چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود... برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به

زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ...

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود..

خیلی تنگ.

صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم

را از دست دادم. نمیرم.

می ای دنبالم؟

این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. میای دنبالم؟

به خودش امد: اره . همین الان اومدم.

گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود.


[ دوشنبه 12 مهر 1395 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ Vida jo00on ]

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

میدونین  قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟


.............

وقتی

یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدی

طوری میشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با یک نگاه شروع میشه

این نگاه مثل نگاهای دیگه نست ، یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن ...

محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می كنی ، نه اصلا می زاریش توی

یه صندوق ، درش رو هم قفل می كنی تا كسی بهش دست نزنه.

 

حتی وقتی با عشقت روی یه سكو می شینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرفی نمی زنی ، وقتی ازش

دور میشی احساس می كنی قشنگترین گفتگوی عمرت رو با كسی داری از دست میدی.


می بینی كار دل رو؟

شب می آی كه بخوابی مگه فكرش می زاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و

جدال طولانی با خودت چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی كاری انجام بدی ، فقط و فقط اونه كه

توی فكر و ذهنت قدم می زنه


به خودت می گی ای بابا از درس و زندگی افتادم ! آخه من چمه ؟

راه می افتی تو كوچه و خیابون هر جا كه میری هرچی كه می بینی فقط اونه ، گویا كه همه چی از بین

رفته و فقط اون مونده


طوری بهش عادت می كنی كه اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه

وقتی با اونی مثل اینكه تو آسمونا سیر می كنی وقتی بهت نگاه می كنه گویا همه دنیا رو بهت میدن

گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می كنه !

آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می كنه و بعد ولش می كنه به امون خدا

وقتی باهاته همش سرش پائینه

تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نیگام كن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده

دیگه از آن خودت نیستی

بدجوری بهش عادت كردی ! مگه نه ؟ یه روزی بهت میگه كه می خواد ببینتت

سراز پا نمی شناسی حتی نمیدونی چی كار كنی ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ

میگی آخه از دروغ متنفره ...


وقتی اون رو می بینی با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند می كنه و تو چشات زل میزنه و بهت میگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

دنیا رو سرت خراب میشه

همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو


بهش می گی من … من … من

از جاش بلند میشه و خیلی آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای

همیشه تركت می كنه


دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه

یه هویی صدای شكستن چیزی می آد

دلت می شكنه و تكه های شكستش روی زمین میریزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون

میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...


دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمی كنی

آخه اگه بازشون كنی باید دنیای بدون اون رو ببینی

تو دنیای بدون اون رو می خوای چی كار ؟

و برای همیشه یه دل شكسته باقی می مونی

دل شكسته ای كه تنها چاره دردش تویی...



[ دوشنبه 12 مهر 1395 ] [ 11:18 ب.ظ ] [ Vida jo00on ]

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !


تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!


تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، ***جه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛


هق هق شبونه ؛ افسردگی ،پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !


برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد


و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد


تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم


از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


[ دوشنبه 12 مهر 1395 ] [ 11:13 ب.ظ ] [ Vida jo00on ]

الو ... خونه خدا ؟

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونهء خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ... قول داده امشب جوابمو بده .

بگو من میشنوم .

مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو

دوست نداشته باشه؟

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض

گفت :

اصلا اگه نگی خداباهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛


بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:

خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ

شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی

حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...


خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

آدم ، محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه

مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.


کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...


کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت ، آرام و آسوده ، در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

 


[ دوشنبه 12 مهر 1395 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ Vida jo00on ]

 

به همان اندازه که دوست داری همسرت فقط متعلق به تو باشد

به همان اندازه هم فقط متعلق به همسرت باش!!

بهترین لحظه، لحظه ایست كه فكر كنی فراموشت كرده....

بعد 1 مسیج از طرفش بیاد كه توش نوشته

هنوز فراموشت نکردم تنهام نزار...


[ دوشنبه 12 مهر 1395 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ Vida jo00on ]

 

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

... ... ...سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

: از من به شما نصیحت:

کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه

بیشتر از همه تنهاست

اون رو تنها نذارید

چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره


[ دوشنبه 12 مهر 1395 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ Vida jo00on ]
نسل ما نسلی بود که: هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید یواشکی خندید ...یواشکی حرف زد یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد یواشکی انتخاب کرد یواش عاشق شد یواشکی مرد


[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ Vida jo00on ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ

وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ | وبسایت پـَـَـ نــه پـَـَـ | مطالب پـَـَـ نــه پـَـَـ | مطالب زیبای پـَـَـ نــه پـَـَـ | مطالب قشنگ پـَـَـ نــه پـَـَـ | مطالب خنده دار پـَـَـ نــه پـَـَـ | بهترین و جذابترین وبلاگ پـَـَـ نــه پـَـَـ | بهترین وبلاگ تفریحی و سرگرمی پـَـَـ نــه پـَـَـ در خدمت شماست
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :